روزانه عطا جان
8 اردیبهشت 92.گلم امشب میخام 1کمی توضیح کارای روزانه تو بدم. معمولا دیر از خواب بیدار میشی که علتش دیر لالا کردنته عزیزم.بیدار که میشی زل می زنی به مامان که اگه بیدار باشم خوش به حالته و اگه نه اونقدر موهامو می کشی و می زنی به صورتم که مامانی عطای لالارو به لقاش ببخشم!!
پا که شدیم بساط صبحونه رو (2 نفری) میچینیم و میزنیم تو رگ.(بابای بیچاره واسه اینکه تو رو بیدار نکنه آروم آروم می ره...چه رسد که بخواد صبحونه بخوره بجز جمعه ها)
بعدش تازه راه می افتی و سری به کشوی خرده ریزه های آشپزخونه میزنی و حسابی صفاش میدی. و لوازم مورد علاقتم میاری بیرون.
تازگی هام که 1 وسیله جالب برای بازی پیدا کردی که حتما عکسشو میدارم.
راستی امروز هم برای اولین بار رفتی سراغ جعبه طلاهای مامانی و بی نصیبشون نذاشتی
دیگه نمی دونم از دست شما کجا امنه که وسایلامو بذارم اونجا!!!
حسابی هم که شیطون شدی. از پنجره زل می زنی به حیاط و هی میگی دی دی دی دی و اونقدر میگی که دلم به رحم بیادو ببرمت که اونجا هم مشغول بازی با شیلنگ آب و جارو و.........میشی که بدا به حال مامانی بیچاره
منو هم به اسم صدا میکنی(البته مخفف شده : نی نه nay na)و هم مامان. بابارو بابا- بابی.
چیزی رو بخوای میگی:بیده! همون بده خودمون.
آشپزخونه و چای ساز و قابلمه کوچیک خودتو ببینی 1 سره میگی قاقا. فدات بشم من.
آهنگ از تلویزیون بشنوی دس دسی میکنی.
به صوت قرآن و اذان و صلوات حساسی و حتما گوش میدی.
پیام بازرگانی هارو نگاه می کنی...
روزی چن بار میری اتاق خواب و به جارو سر میزنی و لوله شو تا دم در دراز میکنی.
شارزر و موس مامانی که دخلشو آوردی و خراب نمودی همیشه وسط نشیمن درازن...جدیدا هم سشوار من بیچاره!!
وقتی می نشونمت رو صندلی تا بهت غذا بدم هرچی دم دستت بیاد از روی میز پرت میکنی پایین ومیگی :توشدی(افتاد) و نگام می کنی تا پسش بدم و هی تا آخر همینجوری تا غذای مبارک تموم شه البته اگه زودتر از اون حوصله آقا کوچولو سر نره و نیاد پایین.
تا میرم تو آشپزخونه سریع میای و اونقدرتودست و پام وول می خوری که نمی دونم چطور کارامو میکنم و میدوم بیرون. مامان فدای همه شیطونی هات.
بدون پستونکت اصلا نمیخوابی!!خدا به دادمون برسه وقتی بخوایم ازش بگیریمت
همیشه فکر میکنم الان بهترین روزهامونه. هنوز مصیبت ها جلو رومه:گرفتن از پستونک- از شیر- از پوشک.......... هی تا آخر.
هیچی دیگه گلم خلاصه حسابی که خودتو خسته میکنی 1 چرت
میخابی معمولا بعد از ظهرها.1 مهلت کوچولو به مامانی تا نفس بکشه از دست وروجکش 
ولی با این همه وقتی خوابی و صدات نمیاد انگار 1 چیزی کم داره خونمون و انگار 1 چیزی گم کردم مامانی. هی میرم و میام نگات می کنم که کی بیدار میشی. عسلکم.
مامان قربون همه خنده ها و گریه هات....که گاها از خوردن 1 ذره آب اونقدر شاد میشی که هههههههههه آخرش صدا میدی. ...که وقتی 1 چیزیرو محکم یا با لحن تند بهت می گیم لباتو غنچه می کنی ومیخوای گریه کنی که دلم نمیاد و بغلت می کنم که سریع آروم می شی.
امشب که طبق معمول سرتو گذاشته بودی رو بالش مامان (که بزرگتر از بالش خودته و نمیدونم چه حکمتیه که روش راحت تر لالا می کنی) بابا و من هم کنارت نشسته بودیم و سیر نگات میکردیم ازت پرسیدم امیر عطا از زندگیت راضی ای؟و بعد از بابایی پرسیدم که به نظرت راضیه و شاده که بابا به حرفم خندید و گفت چرا نیست؟ و... لبخند تو گلم بهم ثابت کرد که کنارمون خوشحالی و راضی.خدارو شکر پسرم. فدای دنیای کوچیک و شادت بشم مامان. شادی تو شیرین ترین آرزوی زندگیمونه گل ناز ما.




روزانه عطا جان
